تبليغاتX
آنته
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد


جهان را برای آدم‌های توانمند ساخته‌اند.

آن‌ها که از رنج نمی‌ترسند، از جا گذاشتن یادها بر روح، یا از هر چیز کوچک و ناچیز که رنگ خاطره بگیرد.

آن‌ها که دور ریختن بلدند، دیلیت.

آن‌ها که از حادثه می‌گذرند، با حادثه می‌گذرند، یاد گرفته‌اند که برای چه‌چیز باید مکث کرد و کجا نباید ایستاد، باید گذشت.

...

چند شب پیش خواب دیدم که یک پروانه‌ی قشنگ و عجیب آمده توی خانه. پروانه‌ بزرگ بود، بال‌هاش قد کف‌دست، سرخ، با نقش‌های سبز.

به همه نشان‌اش دادم، فکر کردم گم شده، که می‌خواهد برود بیرون. رفتم گرفتم‌ش توی دست‌ها که رها کنم‌ش از پنجره.

بعد نمی‌دانم چه شد، فقط یادم هست که درگیر کاری شدم که دلم نمی‌خواست، که یک‌دفعه دیدم پروانه توی دستم نیست. دیدم که افتاده زیر پا، زخمی شده، نمی‌دانم، شاید هم مُرده.

غمگین شدم، به‌م گفتند اهمیتی ندارد که، تقصیر تو نبود که... اما اهمیت داشت، تقصیر من بود.

بعد دوباره پیکر پروانه از دستم افتاد، گم شد.

مثل بچه‌گی‌ها، وقت گم‌شدن هر چیز ظریف و کوچک، سرم را گذاشتم روی زمین تا زودتر پیدا کنم‌ش.

اما پیدا نشد.

با اندوه از دست دادن‌اش از خواب پریدم.  

...

برایت گفته‌ام؟

من آدم مکث کردن‌ام.

و چیزها، آدم‌ها، نه آن‌جور که به‌م می‌گویند، یا آن‌جور که انتظار می‌رود، که یک جوری که خودم هم قانونی ندارم برایش، برایم مهم‌اند.

از آن لحظه که از دستم بروند، آن لحظه که سرم را بگذارم روی زمین، یا گردن بکشم به دوردست و هر چه چشم بگردانم، پیدای‌شان نکنم، می‌ترسم.

توان و طاقت‌ آن لحظه را ندارم.

...

دنیا را برای من نساخته‌اند شاید.

باشد، می‌ایستم، می‌مانم، جهان بگذرد و بگذارد و برود.

 لحظه - آذين
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 21:8  توسط آنته  | 

گاهي كه به واژه‌هاي وحشي فكر مي‌كنم،

دنيا پر مي‌شود از چرخ‌هاي ايستاده

و سياهي نخودهايي كه ما جملگي به دنبالشان مي‌رويم و اتفاق مي‌شويم...

"ليلا ناظمي"  

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 10:45  توسط آنته  | 


به قول اين آقاهه، محسن نامجو: بيابان را سراسر مه گرفته...

پ.ن

ابر نزديك به زمين را مه گويند!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 19:13  توسط آنته  | 

خود‌ستايان تكيه بر اريكه‌ها زده‌اند؛ كتاب خدا را چنان مي‌خوانند كه سود ايشان است. آنان كه طيلسان زهد پوشيده‌اند تك پيرهنان را پيرهن بر تن مي‌درند؛ آنان كه دستار بر سر نهاده‌اند سر از گردن خداترسان مي‌اندازند. اينان سپاه آز مي‌زايند و ديوار غرور مي‌افرازند و كوشك‌هاي خودپرستي مي‌سازند و انبانشان را از انباشتن پاياني نيست.

روز واقعه/ بهرام بيضايي

پ.ن

كو نشاني كه شما اهل دل‌ايد؟

جملگي‌تان بر نماز باطل‌ايد

مي‌چكد شك بر سر سجاده‌ها

واي از آن روزي كه افتد پرده‌ها

دم ز راه و رسم سلمان مي‌زنيم

لاف اسلام و مسلمان مي‌زنيم

كاشكي از نسل سلمان مي‌شديم

لحظه‌اي، يك دم مسلمان مي‌شديم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 20:55  توسط آنته  | 


 اگر تو در يك شب تاريك و سرد زمستاني، يك فانوس روشن زير كتت، روي قلبت پنهان كرده باشي، نه از سرما مي‌لرزي، نه از تاريكي مي‌ترسي و نه از تنهايي مي‌هراسي.

 جزيره سرگرداني – سيمين دانشور

پ.ن.

از هر دوجهان بگذر تنها زن و تنها خور

تا مُلك و مَلَك گويند تنهات مبارك باد


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:47  توسط آنته  | 


بارها از خود پرسيده بود كه چرا مردم از جهان كودكي فاصله مي‌گيرند،

هر چند مي‌دانند اين دوران چه شادي ژرفي را وارد زندگي‌شان كرده است.

"شايد به اين خاطر كه ديگر با اين شادي ارضا نمي‌شوند."

اين جمله را ياوه پنداشت، اما به خاطر نوين بودن اين انديشه، آن را در دفتر خاطراتش يادداشت كرد.

بريدا/ پائولوكوئليو

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:15  توسط آنته  | 


تو مثل كوي بن‌بستي دلِ من                     تهيدستي تهيدستي دلِ من

اگر يك ذره بو مي‌بردي از عشق                به دنيا دل نمي‌بستي دلِ من

"قيصر امين‌‌پور"   

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:30  توسط آنته  | 

من از همون اولي كه سايه داشتم

هيچ‌ وقت تا حالا اون رو نشُسته بودم.

به نظرم اومد كلي كثيف شده بود،

امروز از روي ديواري كه بهش لم داده بود

به هر ترتيبي بود كندمش

و با رخت و لباس‌هام

توي تشت انداختمش.

صابون و وايتكس هم ريختم روش،

گذاشتم چند ساعت خيس بخوره بي‌جنب و جوش،

بعد چلوندم و آويزون كردم تا خشك بشه.

آخه كي ممكنه به ذهنش برسه

كه سايه هم آب بره؟

هر چي هست الان كلي

كوچيك‌تر از خودم شده.

جايي كه پياده رو تموم مي‌شه/ شل سيلورستاين

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:28  توسط آنته  | 

 

اين چه حرفي ست كه در عالم بالاست بهشت؟

 هر كجا وقت خوش افتاد همان جاست بهشت

 دوزخ از تيرگي بخت درون تو بود

 گر درون تيره نباشد همه دنياست بهشت

 پرواز هماي 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:47  توسط آنته  | 

 

عزيز من!

خوشبختي، نامه‌اي نيست كه يك روز، نامه‌رساني زنگ در خانه‌ات را بزند و آن را به دست‌هاي منتظر تو

بسپارد.

خوشبختي، ساختن عروسك كوچكي‌ست از يك تكه خمير نرم رنگين شكل پذير.

به همين سادگي، به خدا به همين سادگي...

اما يادت باشد كه جنس آن خمير، بايد از عشق و ايمان باشد.

نه هيچ چيز ديگر...

ابوالمشاغل – نادر ابراهيمي

پ.ن.

ما هميشه تو حاشيه‌ايم به جاي اينكه خوشبخت باشيم...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:16  توسط آنته  |